ترانه مكرم


تلنگر بر من خسته عجب پندار ارزانی!
عجب همراهی گرمی عجب فكر درخشانی!

هجوم سنگ بر شیشه از آن لبخند پیدا بود
تمام وحشت مردن در آن محفل مهیا بود

نگاه زخمی چشمت دقایق را تكان می داد
تپش های دل لرزان درون سینه جان میداد

شماتت میشدم هر دم به تدبیر نگاه سرد
دوباره گرم یك شعله دوباره بی قرار درد

غرور ملتمس بر من نگاهی پر زخواهش داشت
ولی احساس سردرگم خیال صلح وسازش داشت

رهاندم خویش را از بغض از آن زندانی در بند
كلامت راه را می بست به صحنه سازی ترفند

از آن كابوس دل كندم شرر از جان من كم شد
غرور پیچك شعرم بروی بی كسی خم شد

تمام لحظه ها در من بلـوغ واژه برگرد
به هر پندار ظاهر شو بر این دیوانه شبگرد

من از اقلیم شب دورم من ازتردید شب سردم
غم تكرار می گوید دوباره باز می گردم

تلنگر برمن عاشق عجب پندار آسانی
عجب افسانه پوچی عجب خواب پریشانی


سید حسین حاتمی

چون وقت طواف است تو را می پیچم

با هرچه کلاف است تو را می پیچم

تو پیچ بزرگی که نباید پیچید...

با اینکه خلاف است تو را می پیچم

                                                                                 

فرهاد زارع کوهي(گور کن)

کی تو این تاریکیانشسته وگور می کنه؟

شعله نابودی و به صورت من می زنه ؟

کی توی زمستونم خوابا رو جارومی کنه؟

ابرای تنهایی رو میشکه پارو میکنه؟

اون کیه که بی صدا جرات پامو می خوره؟

روی باریکی مو هی نفسامو می شموره؟

او کیه؟اون که شبا یه بالشه تو کفنش

صب که از خواب پا میشه یه سر میزاره رو تنش

اون کیه؟ سرجداسری که سر هم نمیشه

سری که میشکنه و پیش کسی خم نمیشه

اون منم یه شب که ماه همیشه پشت سرشه

صبح زود اولش و تنگ غروب آخرشه...

فرهاد زارع کوهي (کوه ونمک)

حتی اگه رو زخمام کوه نمک بپاشن

اگه تموم کوهارو شونه هام رهاشن

اگه پره چشامو با میله ها ببرن

گلوی خده ها مو با دشنه بتراش

بازم میگم که هستم به پای تو نشستم

پر میزنم پا میشم حتی اگه شکستم

حتی اگه نگامو از زیر پات بروبن

سرم رو تو گل کنن پامو فلک بکوبن

اگه بگن تو دنیا فقط تو زشتی و بس

بگن که تو بدی و تموم دنیا خوبن

بازم میگم که هستم به پای تو نشستم

پر میزنم پا میشم حتی اگه شکستم

فرهاد زارع کوهی(طفلکی)

طفلکی یه آسمون خسته بود

یه زمین خشک وپینه بسته بود

یه کبوتر که دیگه بالی نداشت

یه درخ که شاخه هاش شکسته بود

طفلکی یه پر بود و یه لونه بود

یه هوا و یه دل دیوونه بود

پرا یخ شدن زدن به گونه هاش

دیگه ه پرنده بود نه لونه بود

طفلکی قدش مثه شمشادا بود

یه قنوت یه قامته فرادا بود

 غزل تاجبخش

می‌نوشتم عشق


می‌نوشتم عشق دستم بوی شبنم می‌گرفت
آهِ حوای درون دامان آدم می‌گرفت
می‌نوشتم شعر یک توده شقایق بود و آه
آشنا دستی ز دست باد مریم می‌گرفت
می‌نوشتم شاعری سر در گریبان غروب
یادگاری می‌نویسد، عشق ماتم می‌گرفت
می‌رسیدم تا لب دریا نگاهم بود و موج
انتشار آبی امواج را غم می‌گرفت
می‌گذشتم از گلاب کوچه‌ی اردیبهشت
بوی گل‌های اشارت در پناهم می‌گرفت
با تو می‌گفتم فقط از ابرها، آئینه‌ها
یک قلم، یک دفتر بی‌نام عالم می‌گرفت
می‌کشیدم نقش باران روی پلک داغ باغ
می‌سرودم یک غزل باران دمادم می‌گرفت


                                              غزل تاجبخش

سينا بهمنش

وعده

خسته از هياهوي خيابان
به پس كوچه‎هاي گيسوي تو مي‎گريزم
پس كو
        پس كوچه‎هايي كه انگشتانم در آن مي‎دويد؟
مي‎آيم
و خستگي‎ام را دم در درمي‎آورم
مي‎آيم
تا ترا ـ نه!
ترانه را تكرار كنم
تا تو
مرا ـ نه!
مراسم ديدار را به ياد آوري
لبخندي بزن
خيلي وقت است كه شعر نديده‎ام
                                                       سينا بهمنش