ترانه مكرم
تلنگر بر من خسته عجب پندار ارزانی!
عجب همراهی گرمی عجب فكر درخشانی!
هجوم سنگ بر شیشه از آن لبخند پیدا بود
تمام وحشت مردن در آن محفل مهیا بود
نگاه زخمی چشمت دقایق را تكان می داد
تپش های دل لرزان درون سینه جان میداد
شماتت میشدم هر دم به تدبیر نگاه سرد
دوباره گرم یك شعله دوباره بی قرار درد
غرور ملتمس بر من نگاهی پر زخواهش داشت
ولی احساس سردرگم خیال صلح وسازش داشت
رهاندم خویش را از بغض از آن زندانی در بند
كلامت راه را می بست به صحنه سازی ترفند
از آن كابوس دل كندم شرر از جان من كم شد
غرور پیچك شعرم بروی بی كسی خم شد
تمام لحظه ها در من بلـوغ واژه برگرد
به هر پندار ظاهر شو بر این دیوانه شبگرد
من از اقلیم شب دورم من ازتردید شب سردم
غم تكرار می گوید دوباره باز می گردم
تلنگر برمن عاشق عجب پندار آسانی
عجب افسانه پوچی عجب خواب پریشانی