مهندس فرهاد زارع کوهی
به دستهات بگو آمدم ببوسمشان /بگو بیایند اصلا مرا کتک بزنند
چه حال می دهد از حال رفته باشم وباز /کمی به صورت من ،دستهات،چک بزنند
بلند می شوم و دست می برم بالا/مگر بگیرم و نازت کنم کمی اما
دوباره میترسم دستهای عاشق داغ/به گونه های تر بی گنات ،لک بزنند
چقدر می خواهم بچه باشم و پاهام/به خاک خوشمزه ی پات نا خنک برود
وپاشوم،ودوباره به خاک پات افتم/ودست وپاهایم هی کمک کمک بزنند
همیشه دست من از پای من دراز تر است/وپای من خودش از دست این گلیم دراز
ودست های درازم که خشک و آویزان/نشسته اند که پای مرافلک بزنند
چهار چوب بهم بافته وبال تنم/و گردنی که در این تار ها گرفتار است
وتار خشک وسیاهی که می کشدبالا/که تار های درونم همه ترک بزنند
تو پا کشیده ای ودست بر نمی داری/ومن دوباره توی دست وپات می پیچم
ببین چقدر لبانت برام تنگ شده ند/که دور آن قد وبالات نی لبک بزنند
به دستهات بگو ،چشم های سرخ منند/که تارتار به پای تو بوسه می کارند
وهرچه دست زنم،پازنم،همین بازیست/که چشمهات به من باز هم کلک بزنند
+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت 12:24 توسط شاهد
|
