مهندس فرهاد زارع کوهی

این سفره هیچوقت کره یاعسل نداشت 

هروقت هم که داشت صفادربغل نداشت

 

مادر که چشماش پراز اشک وآه شد

دیگر امید وآرزویی جز اجل نداشت

 

این سقف پیر کاهگلی این چنین نبود

این جور روی گونه ی ماهش گسل نداشت

 

یادش بخیر، زیر همان سقف تنگ، عشق

معنا لوس ومسخره ومبتذل نداشت

 

آخرکجای قصه ی کاری، عزیزمن

بازی که جای این همه جنگ وجدل نداشت

 

مردی که روزوشب پی یک لقمه نان دوید

کاری به قصه های ازل یا ابد نداشت

 

اوهم که رفت گمشده ی بی خدا نبود

یا چشم کور ودلهرهی پای شل نداشت

 

ای کاش حرف آخربازی کفن نبود

یابود اگر سیاه شدن لااقل نداشت

 

بازی تمام شد، وبرنده کسی نبود

غیرازهمان که بازی دوزودغل نداشت

 

هردرکه شد زدیم، معمای زندگی

جزمرگ در جواب همه راه حل نداشت

 

 

حسین طاها

اول سلام

بعد رفاقت دستها

بعد صمیمیت سینه ها

بعد...

کنترل دست کیست ؟؟؟

                       این قسمت را رد کنید

   افراد زیر " ۱۸" سال این بند شعر را نخوانند

یک نفر با "۱۲۵" تماس بگیرد

دل کسی انگار افتاده در اُتش شیطان

اول سلام

             نه

                 خدا حافظ

سپیده اسماعیلی

او هم درون قصه ی دنیا تباه شد

قربانی مقایسه ای اشتباه شد

وقتی گناه خوبی و خوبی شبیه جرم

در انتهای این همه خوبی گناه شد

دیگر دلش گرفت از این ماه توی اُب

رفت و نشست و عکس خودش توی ماه شد

"ماهی" که از نهایت تنهایی و گناه

مرد و دوباره همنفس عمق چاه شد

وقتی "سپیده" سر زد و شب را تمام کرد

دیگر "سپیده وار" نبود او "سیاه" شد