مهندس فرهاد زارع کوهی
این سفره هیچوقت کره یاعسل نداشت
هروقت هم که داشت صفادربغل نداشت
مادر که چشماش پراز اشک وآه شد
دیگر امید وآرزویی جز اجل نداشت
این سقف پیر کاهگلی این چنین نبود
این جور روی گونه ی ماهش گسل نداشت
یادش بخیر، زیر همان سقف تنگ، عشق
معنا لوس ومسخره ومبتذل نداشت
آخرکجای قصه ی کاری، عزیزمن
بازی که جای این همه جنگ وجدل نداشت
مردی که روزوشب پی یک لقمه نان دوید
کاری به قصه های ازل یا ابد نداشت
اوهم که رفت گمشده ی بی خدا نبود
یا چشم کور ودلهرهی پای شل نداشت
ای کاش حرف آخربازی کفن نبود
یابود اگر سیاه شدن لااقل نداشت
بازی تمام شد، وبرنده کسی نبود
غیرازهمان که بازی دوزودغل نداشت
هردرکه شد زدیم، معمای زندگی
جزمرگ در جواب همه راه حل نداشت