به سرم زد که باز هم بزنم توی رگ های خود هوای تو را
تا که مرگ - این هوا خوری در خون - خفه خونم کند صدای تو را
به سرم زد که باز بردارم دل /خود را به کوه ها بزنم
در دهان مدوّر دره از ته دل تو را صدا بزنم
مادرم گفت:این شکم را کاش تکه سنگی سیاه می زایید
و مرا – چند ماهگیّم را – توی یک مستراح می زایید
پدرم شاه – نامه را می خواند ، مرگ سهراب هی تکانش داد
گفت مرگ...آه... ــ مادرم خندید ــ عکس های مرا نشانش داد :
" ها بمیرم چقدر تب داری پوستت را بکن " برشته شدم
از جهنم مرا صدا کردی پیش تو آمدم فرشته شدم
از لبم - این دو قرمز دهنی – خون مکیدی که سرخ و تر باشی
لقمه ی کوچکم ! نمی خواهی از دهانم بزرگتر باشی؟
در شرابت هنوز می سوزم، روی پیشانیم یخ مسکو
[یک دو ظرفی بریز شمس من ! قونیه را بگیر؛ إسمَع لِی ]:
مولوی جان بچرخ با "لزگی" مولوی جان برقص با "تانگو"
گفتی این کوه را که بردارم ... گفتی این دره را که نی بزنم ...
گفتی و گفتی و نگفتم نه چون غلامی که پادشاهش را
توی این دره ها گمت کردم مثل چوپان که بره ی خود را
پشت این کوه ها گمت کردم همچنانکه پلنگ ماهش را
آه دیگر چه چیز می ماند گندم خوشه بسته ات را که
یک کلاغی به خنده بردارد از مترسک اگر کلاهش را
* * *
" ها بمیرم چقدر تب داری پوستت را بکن " بیاویزی
از درختی که دار خواهد زد این همه سرخ بی گناهش را
یک دو ظرفی بریز از خونم رنگ روی پریده ی خود را
که نبینم که زرد و پژمرده ست سیب دندان رسیده خود را
«سرم از درد درد می ترکد ، قرص ماهِ درون لیوان نیست
چند سال است من نخوابیدم چند سال است من نخوابیدم ».1
1.وامی از خودم که مدیون خودم باشم
2- شعر برگزيده ي مناسب نقد از طرف انجمن
[سرفه] به روی پیرهنت چند لخته خون
[سرفه] کنار شیشه ی داروی واژگون
[سرفه] تو پشت کرده به یک پوست – استخوان
و لخته های سرخ فقط می دهی برون
بیرون چقدر خنده به هم هدیه می کنند
اما تو و اتاق و قرنطینه ی درون
تو بی دلیل عاشق یک پنجره شدی
در یک کدام کوچه بدون چرا و چون
آن جا کمی شکستی و آن وقت بود که
تو مبتلا شدی به فراوانی جنون :
اشیاء چند بُعدی بد شکل و دوزخی
در یک اتاق ریخته از سقف از ستون
می ترسی از گذشت زمان توی ساعتت
رفت آمد سه عقرب بد شکل بد شگون
پشتت هنوز پنجره ای رو به هیچ سمت
در فکر جفت پر زده ی خود ، و تا کنون -
- هی دل شکسته سوی تو پر می زند ، ولی
تو تا همیشه گم شده در چند لخته خون
###
[سرفه] هنوز بوی تعفن نمی دهی
برخیزازین نشستن یکجا، ازین سکون
قالب تهی نکن که کسی در اتاق توست
آن جا کنار شیشه ی داروی واژگون .