ابوالفضل صلح جو

بازی چرخ وفلک

روزی سوار بازی چرخ وفلک شدیم            

      چرخی زدیم و ثانیه ای تک به تک شدیم

گفتم که عاشقم تو قبولم نمیکنی                  

         چشمک زدیم وخنده کنان با نمک شدیم

یادم نمیرد که برای سر قرار                  

            بستیم صد دروغ وحسابی کلک شدیم

اول سلام بود وعلیکی وبعدها                

             خواهان زندگی وغم مشترک شدیم

ان روزهای خوب به یاد خدا گذشت           

         حالا دو زخم خورده شمشیر شک شدیم

مانند بچه از سر لجبازی وغرور              

         کردیم پاره عکس هم ودل خنک شدیم

بازی عشق نیز به پایان رسید وما           

              هردو پیاده از درچرخ وفلک شدیم

غزلی برای قیصر

تقدیر این شده ست: کبوتر نوشته اند
از تو پری به جاست، از آن پر نوشته اند

گل تر ز گل تویی، تو که با دست روزگار
از تو شبیه لاله پرپر نوشته اند

بالی نداشتم که به سمت تو پر کشم
بر دست های بی رمقم پر نوشته اند

آنان که سنگ فتنه به چشم تو می زدند
امروز از نگاه تو دیگر نوشته اند

نامحرمان که بر جگرت زخم می زدند
در زیر نام خویش برادر نوشته اند

آیینه بود رسم تو اما غریبه ها
از آن دل زلال تو کمتر نوشته اند

با خطی از دریغ به روی مزار تو
بر سنگی از سکوت تو قیصر نوشته اند

                                                                                عبدالرحیم سعیدی راد

میلاد عرفان پور


يك دو سه چار...را شمردم تك تك

آهسته به دنبال تو رفتم با شك

وقتي كه بزرگتر شدم فهميدم:

تمرين جدايي است قايم باشك!


*****

در كودكي آرزو شدي دل ها را

بازي دادي  دلخوشي فردا را

ما پير شديم و دور خود مي گرديم

اي چرخ و فلك!  چه ياد دادي ما را؟


*****


سرداست  تمام ذره هاي بدنم

آنگونه كه آه يخ زده در دهنم

عرياني ِ يك درخت پيرم  افسوس!     

جز برف كسي نمي دهد پيرهنم



امیر ارجینی


من و تو در برهوتي كه چشممان را هيچ


گرفته آمده ايم ابتداي صدها هيچ


بهشت كوچك خود را به هيچ بخشيديم


....و آمديم كه ثابت كنيم دنيا هيچ


كدام ((بار امانت )) كدام راحت جان


چه داده عشق به ما جز بلاخدايا ؟ هيچ! 


: فقط همين كه گذشت و زمانه ثابت كرد


هزار آدم مجنون بدون حوا هيچ


چه بود راز تولد و زيستن تا....مرگ؟


سفر به اجبار از هيچ مبدايي تا.... هيچ؟

                                                                   

شعري از جنس درد (قصر امين پور)

دردهاي من جامه نيستند

 تا زتن درآورم

چامه و چکامه نيستند

تا به رشته ي سخن درآورم

نعره نيستند

تا ز ناي جان برآورم

دردهاي من نگفتني است

دردهاي من نهفتني است

دردهاي من گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست

درد مردم زمانه است

مردمي که کفش هايشان درد مي کند

مردمي که چين پوستينشان

مردمي که رنگ روي آستينشان

مردمي که نامهايشان

جلد کهنه ي شناسنامه هايشان

درد مي کند

من ولي تمام استخوان بودنم

لحظه هاي ساده ي سرودنم

درد مي کند

انحناي روح من

شانه هاي خسته ي غرور من

تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است

کتف گريه هاي بي بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهاي پوستي کجا؟

درد دوستي کجا؟

اين سماجت عجيب

پافشاري شگفت دردهاست

دردهاي آشنا

دردهاي بومي غريب

دردهاي خانگي

دردهاي کهنه ي لجوج

اولين قلم،

حرف، حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت،

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم؟

درد، رنگ وبوي غنچه ي دل است

پس چگونه من

رنگ و بوي غنچه را ز برگ هاي تو به توي آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد مي زند ورق

شعر تازه ي مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در اين ميانه من

از چه حرف مي زنم؟

درد حرف نيست

درد نام ديگر من است

من چگونه خويش را صدا کنم؟


سیدحسن حسینی سلمان هراتی قیصر امین پور


آهنگ سرود لبتان سوختن است

اندیشه روز و شبتان سوختن است

این چیست میان تو و پروانه و شمع

کز روز ازل مذهبتان سوختن است؟


قیصر هم رفت...اما...

از تمام رمز و رازهای عشق

جز همین سه حرف


جز همین سه حرف ساده میان تهی

چیز دیگری سرم نمی شود

 

 

                من سرم نمی شود

                                        ولی...

                                          

                          راستی

                                       دلم

                                        که می شود!

قیصرامین پور



دکتر ترکی از مرگ " قيصــــــــر " مي گويد . هر دو آنقدر خراب احوالیم که نه او می تواند

بگویدونه من می توانم بشنوم!بعد گروس عبدالملکیان است که می گوید:"همه چیز ساعت

دو و نیم دیشب اتفاق افتاده ٬ وقتی می بردندش بیمارستان . " وقتی شب بود و ماه بود و

خواب های پریشان بود . به گروس می گویم : " کاش کنگره ی شعر جوان را نیامده بودم ! "

راست می گویم . "کور شوم اگر دروغ بگویم ! " . کاش نباشد آن آخرین یادها و خاطره ها !

قیصر روز اول کنگره روی صندلی کنار من نشسته بود.باخاکستری هایی که حالا به

سفیدی می زدند . داشتم با خودم می گفتم انصاف نیست این پیری زود آمده .

پیدا بود درد بی تابش کرده است . همان طور که به خودش می پیچــــید ٬به شعـــرخوانی

بچه ها گوش می داد .ودیدم که اذیت بچه هارا بر نتافت . چقـــــدر راست می گفت آن روز

ساعد : "امین پور غیر از آنکه استاد در شعراست٬استاد در اخلاق هم هست."

آن روز قیصــــــــــــر از نو جوانی و جوانی من یاد کرد ٬ از آن روز ها که تا از مشهد می آمدم

تهران باپیکان جوانان بیوک ملکی سرازحوزه در می آوردم وجاومکانم هم همیشه مشخص

بود. زمستان ها کنار بخاری دیواری که گر گر می سوخت .و تابستــــــــــان ها پای بســـاط

چای سهیل محمودی. ساقی مجلس هم قیصر بود و شراب طهور ش٬چای لاهیجان .

خوشا به حال آن روزها !

یاد آوری او مرا سر ذوق آورده بود طوری که کمی از خودم گفتم ودر جواب گلایه ی

او که حالش را نمی پرسم فقط خندیدم . مگر جز صدای دخترش آیه چه صدایی از پشت

تلفن خانه ی او شنیده می شد ؟ خودم هزار بار برای بی حوصله گی هایش پیغام

بی جواب گذاشته بودم .

همان طور که سرش به سمت من کج بود و دستش را می مالید ٬ از نیم رخ ٬نگاهش

کردم چقدردکتر ترکی راست می گفت!توچقدرشبیه حضرت ایوب شده بودی !

"در برگریز درد لــــگد کوب می شـــــــــوی

سروی ٬ ولی تکیده تر از چوب می شوی

با گیسوان سربی و آن چهـــــــره ی صبور

داری شبیه حضــــــــــرت ایوب می شوی

قیصر نبــــود آن که بر آمد به جلجتــــــــــا

توکیستی که یکسره مصلوب می شوی؟

لبخـــــــــند بر لبان تو پرپر نمی شــــــود

از موج درد گر جه پر آشوب می شـــــوی

قانون عشق سوختن است و به قدر درد

محبوب آستــــانه ی محبـو ب می شوی

مانند آفتاب دلم سخت روشن اســــــت

من خواب دیده ام به خداخوب می شوی!


حالا هم که رفت . رفت که رفت .
 
رهبر معظم انقلاب اسلامي در پي درگذشت قيصر امين‌پور با صدور پيام تسليتي فرمودند: امين‌پور و دوستانش از نخستين رويش‌هاي زيبا و مبارك انقلاب در عرصه شعر بودند.
   
به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از دفتر مقام معظم رهبري در پي در گذشت شاعر برجسته و خلاق انقلاب قيصر امين‌پور، حضرت آيت‌الله خامنه‌اي رهبر معظم انقلاب اسلامي پيام تسليتي صادر كردند.
متن پيام به اين شرح است:
بسم الله الرحمن الرحيم
با اندوه و دريغ، خبر تلخ درگذشت شاعر فرزانه انقلاب دكتر قيصر امين‌پور را دريافت كردم.
از دست دادن او براي اينجانب و براي همه اصحاب شعر و ادب، خسارت بار است. او شاعري خلاق و برجسته بود و همچنان به سمت قله‌هاي اين هنر بزرگ پيش مي‌رفت.
درگذشت او آرزوهايي را خاك كرد ولي راه فتح قله‌ها را اميد است، دوستان و ياران نزديك و شاگردان اين عزيز ادامه دهند. او و دوستانش نخستن رويش‌هاي زيبا و مبارك انقلاب در عرصه‌هاي شعر بودند و بخش مهمي از طراوت و جلوه‌ اين بوستان، مرهون ظهور و رشد آن عزيز و ديگر دوستان همراه اوست. خدا پاداش خوبي‌هاي او را امروز كه بيش از گذشته به آن نيازمند است، با كرم و فضل به او برگرداند و او را در آغوش رحمت و مغفرت خويش بگيرد. به خاندان و بازماندگان و دوستان و شاگردان آن عزيز صميمانه تسليت مي‌گويم.
 
 

دو شعر از شهرام میرزایی

به سرم زد که باز هم بزنم توی رگ های خود هوای تو را

تا که مرگ - این هوا خوری در خون - خفه خونم کند صدای تو را

به سرم زد که باز بردارم دل /خود را به کوه ها بزنم

در دهان مدوّر دره از ته دل تو را صدا بزنم 

مادرم گفت:این شکم را کاش تکه سنگی سیاه می زایید

و مرا – چند ماهگیّم را – توی یک مستراح می زایید 

پدرم شاه – نامه را می خواند ، مرگ سهراب هی تکانش داد

گفت مرگ...آه... ــ مادرم خندید ــ عکس های مرا نشانش داد : 

" ها بمیرم چقدر تب داری پوستت را بکن " برشته شدم

از جهنم مرا صدا کردی پیش تو آمدم فرشته شدم 

از لبم - این دو قرمز دهنی – خون مکیدی که سرخ و تر باشی

لقمه ی کوچکم !  نمی خواهی از دهانم بزرگتر باشی؟ 

در شرابت هنوز می سوزم، روی پیشانیم یخ مسکو

[یک دو ظرفی بریز شمس من ! قونیه را بگیر؛ إسمَع لِی ]:

مولوی جان بچرخ با "لزگی" مولوی جان برقص با "تانگو" 

گفتی این کوه را که بردارم ... گفتی این دره را که نی بزنم ...

گفتی و گفتی و نگفتم نه چون غلامی که پادشاهش را 

توی این دره ها گمت کردم مثل چوپان که بره ی خود را

پشت این کوه ها گمت کردم همچنانکه پلنگ ماهش را 

آه دیگر چه چیز می ماند گندم خوشه بسته ات را که

یک کلاغی به خنده بردارد از مترسک اگر کلاهش را

 

* * *  

" ها بمیرم چقدر تب داری پوستت را بکن " بیاویزی

از درختی که دار خواهد زد این همه سرخ بی گناهش را 

یک دو ظرفی بریز از خونم رنگ روی پریده ی خود را

که نبینم که زرد و پژمرده ست سیب دندان رسیده خود را 

«سرم از درد درد می ترکد ، قرص ماهِ درون لیوان نیست

چند سال است من نخوابیدم چند سال است من نخوابیدم ».1

 

1.وامی از خودم که مدیون خودم باشم

2- شعر برگزيده ي مناسب نقد از طرف انجمن

 

 


[سرفه] به روی پیرهنت چند لخته خون

[سرفه] کنار شیشه ی داروی واژگون

[سرفه]  تو پشت کرده به یک پوست – استخوان

و لخته های سرخ فقط می دهی  برون 

بیرون چقدر خنده به هم هدیه می کنند

اما تو و اتاق و قرنطینه ی درون 

تو بی دلیل عاشق یک پنجره شدی

در یک کدام کوچه بدون چرا و چون 

آن جا کمی شکستی و آن وقت بود که

تو مبتلا شدی به فراوانی جنون : 

اشیاء چند بُعدی بد شکل و دوزخی

در یک اتاق ریخته از سقف از ستون 

می ترسی از گذشت زمان توی ساعتت

رفت  آمد سه عقرب بد شکل بد شگون 

پشتت هنوز پنجره ای رو به هیچ سمت

در فکر جفت پر زده ی خود ، و تا کنون - 

- هی دل شکسته سوی تو پر می زند ، ولی

تو تا همیشه گم شده در چند لخته خون 

### 

[سرفه] هنوز بوی تعفن نمی دهی

برخیزازین نشستن یکجا، ازین سکون 

قالب تهی نکن که کسی در اتاق توست

آن جا کنار شیشه ی داروی واژگون .