سلمان هراتی

پيش از تو ...
 
پيش از تو آب معني دريا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسيار بود رود در آن برزخ كبود
اما دريغ، زهره دريا شدن نداشت
در آن كوير سوخته، آن خاك بي بهار
حتي علف اجازه زيبا شدن نداشت
گم بود در عميق زمين شانه بهار
بي تو ولي زمينه پيدا شدن نداشت
چون عقده اي به بغض فرو بود حرف عشق
اين عقده تا هميشه سر واشدن نداشت
 
يك چمن داغ
 
ديروز اگر سوخت اي دوست غم برگ و بار من و تو
امروز مي آيد از باغ بوي بهار من و تو
آن جا در آن برزخ سرد در كوچه هاي غم و درد
غير از شب آيا چه مي ديد چشمان تار من و تو؟
ديروز در غربت باغ من بودم و يك چمن داغ
امروز خورشيد در دشت آيينه دار من و تو
غرق غباريم و غربت با من بيا سمت باران
صد جويبار است اينجا در انتظار من و تو
اين فصل فصل من و توست فصل شكوفايي ما
برخيز با گل بخوانيم اينك بهار من و تو
با اين نسيم سحر خيز برخيز اگر جان سپرديم
در باغ مي ماند اي دوست گل يادگار من و تو
چون رود اميدورام بي تابم و بي قرارم
من مي روم سوي دريا جاي قرار من و تو
 

ایرج جنتی عطایی

اگر چه . . .

اگر چه
اگر چه 
ما رنج برده‌ایم
ما زخم خورده‌ایم
ما تا رسیدن بی‌مرگی ِ امید
هر روز مرده‌ایم .

ما با چراغ کینه
شب را شناختیم
با اسبِ سرخ ِ حادثه
تا قلبِ بی تپش ِ مرگ تاختیم .

 


ما تا شکفتن ِ انسان
ما تا دمیدن ِ فریاد
ما تا رسیدن ِ خورشید
- زنده‌ایم .

باری ،
اگر چه ...
اگر چه ...
  زمستان 56

یغماگلرویی

دلم‌ می‌خواد که‌ هیزم‌ِ آتیش‌ِ یه‌ چوپون‌ بِشم ‌ !دلم‌ می‌خواد یه‌ تیکه‌ اَبر تو دل‌ِ آسمون‌ بشم‌   سایه‌م‌ُ بندازم‌ روی‌ مزرعه‌های‌ تشنه‌ وُ قفل‌ِ چشام‌ُ بشکنم‌ ، گریه‌ کنم‌ ، بارون‌ بشم !دلم‌ می‌خواد تو کارخونه‌ ، زنگ‌ِ نهار که‌ می‌خوره‌ ،
تو بُقچه‌ی‌ کارگرا عطرِ یه‌ تیکه‌ نون‌ بشم‌ !دلم‌ می‌خواد گُربه‌های‌ ولگردُ نازشون‌ کنم‌ ،
واسه‌ سگای‌ در به‌ در بوی‌ِ یه‌ اُستخون‌ بشم‌ !وقتی‌ چراغ‌ِ سَرِ رام‌ ، یه‌ عمره‌ رنگ‌ِ قرمزه‌ ،
دلم‌ می‌خواد یه‌ چَک‌ توی‌ صورت‌ِ پاسبون‌ بشم‌ !وقتی‌ می‌بینم‌ یه‌ دونه‌ مردِ گولّه‌ خورده‌ رُ دلم‌ می‌خواد توی‌ رگش‌ هزارتا قطره‌ خون‌ بشم‌ !دلم‌ می‌خواد قبول‌ کنم‌ بچّه‌های‌ رفوزه‌ رُ تو برگه‌های‌ امتحان‌ سوالای‌ آسون‌ بشم‌ !هَر جا می‌رَم‌ آدمکا رؤیاهام‌ُ خط‌ می‌زنن‌ ،
می‌خوام‌ تو آغوش‌ِ یکی‌ ، گُم‌ بشم‌ُ پنهون‌ بشم‌ !تموم‌ِ اینا رُ می‌خوام‌ ، امّا می‌دونم‌ نمی‌شه‌ !من‌ نمی‌تونم‌ واسه‌ هیچ‌ غریبی‌ سایه‌بون‌ بشم‌ !همین‌ که‌ باورم‌ می‌شه‌ که‌ این‌ خیالا باطله‌ ،
دلم‌ می‌خواد یه‌ دونه‌ تیر تو چلّه‌ی‌ کمون‌ بشم‌ !سَر بذارم‌ یه‌ جایی‌ که‌ تو اون‌جا هیچ‌کس‌ نباشه‌ ،
تو دریاها یه‌ قایق‌ِ بدون‌ِ بادبون‌ بشم‌ !مثل‌ِ یه‌ واگن‌ِ تِرَن‌ ، از روی‌ ریلا در برم‌ ،
تو دره‌ها سُر بخورم‌ ، چَپ‌ بکنم‌ ، داغون‌ بشم‌ !فرصت‌ بده‌ که‌ بپّره‌ کبوترِ خیال‌ِ من‌ ،
نذار که‌ تو کنج‌ِ قفس‌ ، بَرده‌ی‌ آب‌ُ نون‌ بشم‌ !

                                                 یغما گلرویی